الیزابت (فصل دو)

ناگهان صدا زنگ به صدا درامد مادر برای باز کردن در به پایین رفت من نیزکه فکر می کردم پدر پشت در منتظر

من است به دنبال مادر دویدم . مادر که در را باز کرد من در نزدیکی پله ها ایستاده بودم وبا لبخندی که تا

گوش هایم رسیده بود وگلی مصنوعی که در دست داشتم ایستاده بودم ناگهان صدای مادر را شنیدم که دارد

هق هق می کند کنجکاو شدم بدانم وقتی قدم اول را برداشتم صدای در مرا میخکوب کرد .صدای قدم های

سنگین مادر را شنیدم که به طرف اشپزخانه می رفت دنبال مادر به طرف اشپزخانه رفتم مادر را دیدم که

دارد غذا ی مارا دور می ریزد .داد زدم (مادر داری چه کار می کنی ؟این غذای من٬تو وپدر است چرا دورش

می ریزی؟)مادرگفت(گمشو بالا. صدایت هم در نیاد)وقتی داشتم اشپزخانه را ترک می کردم صدای هق هق

مادر٬را شنیدم که زیر لب می گفت(نه!نه!)من به سرعت به بالا رفتم چند ساعتی داشتم کتاب می خواندم

بعد از چند دقیقه احساس گرسنگی کردم. به طبقه ی پایین رفتم وبه طرف اشپز خانه دویدم که با یک

صحنه ی خیییییلی بد روبرو شدم که باعث شد که اشک هایم از گونه هایم سرازیر شود

ادامه ی داستان در هفته ی اینده.........................