الیرابت(فصل یک)
باران می با رید٬ انقدر تند که حتی نمی شد پنجره را باز کرد.من در رویای خودم داشتم به باران فکر
می کردم که نا گهان صدای فریادی را شنیدم {عزیزم٬ الیزابت بیا پایین شام ) صدای مادر بود که صدا
می کرد من انقدردر رویا هایم بودم که صدای غرغرمعده ام نشنیدم وبا عجله و اشتیاق از پله ها پا یین امدم
وقتی پا یین رسیدم فکر کردم غذا لا زانیاست ولی اشتباه می کردم غذا اسبا گتی بود که من از اسباگتی
متنفرم. بعد داد زدم{مامان مگر تو نمی دانی که من اسبا گتی دوست ندارم برای چی پختی )مادر با مهربانی نوازشم کرد وحرفی نزد وسکوتش به معنای ان نبود که عصبانی است ٬
سکوتش به معنای ان بود که مهمان داریم یک مهمان ویژ ه اما صبر نکردم و فوری پر سیدم (کی چه کسی
مهمان ویژه ی ماست مادر خواهش می کنم بگو)مادر با لحنی خشمگین ولی مهربان گفت (تاریخ راببیین)
من نگاهی به تقو یم کر دم امروزبیستم بود امروز بیستم بود وای امروزپدر از جبهه می امد .وای چه خبر
خوش حال کننده ای سراز پا نمی شناختم با خوش حالی به ا تاقم رفتم ولباس های زیبایم راپو شیدم
وموهایم را اراسته کردم وبا یک گل مصنوعی روی میز اتاقم نشستم مادر به طبقه بالا امد با یک قیافه ی کاملا زیبا هر دو منتظر پدر بودیم که از در وارد خانه شود و با آمدنش لبخند را روی لبان ما بنشاند
ادامه داستان در هفته اینده..........................................![]()
مانند قطرات باران.....