مانند مترسکی شده ام

مترسکی که مانند مجسمه های سرد در دلتو فقط ایستاده است

مترسکی که مدام مراقب است مبادا کسی عاشقت کند

مترسکی شده ام که با دکمه های پیرهن کودکی لبخندی برصورتم کشیده شده است

مانند مترسکی شده ام به زور برای حرفای بی مزه خنده ام میگیرد

حالا مرا مترسک صدا کن نه(شما)من مترسکی هستم نیم شب در خواب هایت می ایم ولی حیف خداوند نقش اول را

از من گرفت چراکه گفت :(بازیگر باش نه یک انسان.)