حکایت ما حکایت درخت است

درختی که در اول ضعیف است و ٬ وابسته ی مادر و خانواده اش است

وقتی کمی بزرگتر میشود کمی از خانواده دور می گردد

وقتی کاملا بالغ شد دیگر احترامی برای کسی قابل نیست و به همه بی احترامی می کند

سر همه داد می کشد با همه قهر می کند و می ماند خودش

وقتی دیگر پیر میشود وقتی سست می شود و نیازمند دیگران است محتاج همان کسانی است

که زمانی سرشان فریاد می زد و می گفت به شما مربوط نمیشود یا کار من هرگز به پای شما

نمی افتد

اری حکایت ما انسان نیز همین است و بس

اری روزی وابسته ایم و روزی تنها وبی کس

انسان انقدر خود خواه است که وقتی تنهاست می گوید او مرا ترک کرد

می گوید خدا کرد

می گوید من هیچ کاره بودم

میگوید دل تنگم

رندگی انسان همین است

روزی عاشق روزی پشیمان