یه روز که با هم رفتیم بیرون ویه جا نشستیم تو به زمین خیره شدی
ازت پرسیدم( چرا به زمین خیره شدی؟)
گفتی( چون نمی خواهم ترکت کنم
)
اون موقع نفهمیدم منظورت چیه؟
ولی حالا که ترکم کردی فهمیدم تو بغض توی گلوت گیر کرده بود و برای اینکه گریه ات نگیره اون حرف رو
گفتی والا باید میگفتی( چون قراره روزی برم)

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 12:2 توسط باقالی
|
مانند قطرات باران.....